ساعتم گم شده در فاصله ی پیر شدن
عاقبت حرمت این طایفه بیگانه نماند
با قدم های تووواژه ی تسخیر شدن
یک نفر دایره می زد که نفس های ترا
میتواند برساند به مزامیر شدن
دست هایی که هم آواز نیایش بودند
میتوانند بخندند به زنجیر شدن
کودکی فال مرا در شب تاتار گذاشت
عادت ای کاش نمی کرد به دل گیر شدن
در غباری که تماشا متولد می شد
ننشستیم چرا منتظر دیر شدن
چه کسی معجزه می خواست کند می خواهم
کور باشم شب هم خواب تصاویر شدن
چشم در آینه داری ولی اقرار مکن
که مرا می نگری لحظه ی تحقیر شدن
اما شمال در رگمان تار می زنند
خندیدم آنقدر که بر اندام قبله ریخت
در قاب عشق با سگشان جار می زنند
زخمی بلند دامنشان را گرفته است
اما هنوز طعنه به کفتار می زنند
آدم پرنده ایست که دیوانه می شود
وقتی ستاره ها دم از ادبار می زنند
می ایستیم وغیرتمان فال می زند
پیران قصه چنگ به دیوار می زنند
در ریشه های غربتت احساس می کنی
زخمی که هندیان جگر خوار می زنند
آری زمین زمین غریبی است -مردمش
خود را به احتمال جنون دار می زنند
سوگند می خورم که همین سیب کال را
یک روز در نیایش خود جار می زنند
.................................................................................................
قاجارهای یک شبه ناپاک مانده اند
آخر برای چشم که چالاک مانده اند
خود را به آسمان برسانید -بر زمین
تنها نگاه های خطرناک مانده اند
باید پرنده ای نیامده باشد که کودکان
چشم انتظار دیدن ضحاک مانده اند
آخر کدام معجزه وقتی پیمبران
با آرزوی عربده بر تاک مانده اند
آری همیشه مردم این شهر گفته اند
یوسف تران در آتش خود پاک مانده اند
مثل فرشته است که عادت به هیچ کس ندارد
گاهی تمام جمعیت خوابها یکی است-آن هم
در سر زمین قصه شباهت به هیچ کس ندارد
نفرت نمی گذارد از انکار بیشتر بخندید
آخر هنوز دشنه اشارت به هیچ کس ندارد
کشتی شکست وگفت به پایان رسیده است طوفان
دیگرخدا امید هدایت به هیچ کس ندارد
باید گذاشت عربده از چشممان تهی بماند
حوا که گفت قصد محبت به هیچ کس ندارد
رازهای نشکفته بسیارند
چه کسی نسیم را
بر دها نه ی گسل توانددوخت
از فردا صدای اجابت می آید
دخترم از سمت قبله راه می رود
وآه می کشد
"خدایا پدرم را از قطب های یخی عبور کن"
شبنم بر گونه های متراکمش سرخ می شود
وتو سر سبز می شوی
در ترک های قلب پاییزم
من به گذشته ایمان دارم
(از چار راه زمان)
فردا عبوس نخواهی گذشت
گیرم همه ی سرزمین من
راز درخت یگانه را
سوگند خواهد خوردامروزراپرنده ی تنهاترم شناخت
این خانه رابه چله ی خاکسترم شناخت
شبگیر آمدم که بلوغ سترونی
درسینه های تف زده تان خنجرم شناخت
تاول زدیم از هیجان دروغ خود
آنقدرها که وسوسه راباورم شناخت
برداشتم ستاره ی عین القضات را
شاید کسی مرا به تن بی سرم شناخت
یاس مرا به زخم گیاهم که می کشی
می گویی ابر وباد اگر مادرم شناخت
با آنکه فصل کوچ به پایان رسیده است
دیدی چگونه چلچله را دخترم شناخت
آئینه است وحوصله شاید مسیح را
از شکل های تازه ی دوروبرم شناخت
مرا که این همه در قاب خویشتن بودم
اگر چه آینه محتاج زیستن بودم
چگونه تاب انا الحق بیاورم-آخر
مسیح را که شکستید گور کن بودم
وطن-وطن به کدامین دریغ بنشینم
بر این خرابه که ای کاش بی وطن بودم
رفیق حاشیه بر ابر وباد می کوبم
مرا به عربده بگذار من نه من بودم
چه التهاب عجیبی به قصه بر می گشت
اگر دو روز هم آواز پیلتن بودم
چقدر پنجره ی اعتماد دل گیر است
برای من که همه ی عمر راهزن بودم
گیاه یک شب دورم که فصلی از خود را
در انتظار قدم های خارکن بودم
آخر چه اعتراضي
وقتي اسكندر
ايمان مرا به وطن محك خواهد زد
فكر ميكني
اگر آريوبرزن پيروز بر گردد
سهم او از وطن چه خواهد بود
جز نامي كه آشناي هيچ كس نيست
وباطومها ي همين اسكندر(پسر آقاي مقدوني)
كه از دانشگاه تهران
به خواب رستم فرخزاد بدرقه اش خواهد كرد
شايد ارسطو درست مي گويد
ما بربر هاي هميشه ي تاريخيم
كه مشت بر دهان خود مي كوبيم
جاي انسان فلاكت زده ام آمدم ديو وددم را بكشم
كاش با مردم اين شهر تهي همه ي رفت وشدم را بكشم
ولي اين كوچه ي غربت باقيست بايد انگار خودم را بكشم
******************************************************
حسرتا طوس كه از پنجره ي اسطوره مي خزد گيج وتهي زنجره ي اسطوره
مي شكافد نفس آن گونه كه ديوان در باد مي كشد عربده از حنجره ي اسطوره
پيلتن در ني وكاووس تران مي بندند دم آخر گرهي بر گره اسطوره
تنشان مبهم وروئين سگشان قهر آلود دست انداخته در دايره ي اسطوره
حسرتا طوس كه بعد از همه ي بي تابي مي شود ساحره اي شاعره ي اسطوره
فكر كرديم كه پايان جهان نزديك است وزمان گم شده از خاطره ي اسطوره
ما نشستيم وكسي با همه ي آبي ها مي كشد چشم بر آبستره ي اسطوره
بايددوچشم تو باشد تاآسمان گل بپاشد در ذهن مردي كه امشب سمت خدا ايستاداست
توقصه ات دل نشين است فرق تو با من همين است اما در اين قصه بامن يك شهر بي شهرزاداست
بايد فراموش مي كرد من راتپش هاي قلبت حتي به من زندگي هم ديريست بي اعتماداست
وجدان تزوير خويشيم باران نبايد بيايد وقتي كه در قلب آدم طوفاني از انجماداست
تاصبح هم خانه بوديم باعشق بيگانه بوديم ديگر براي من وتو ديوانه بودن زياداست
كوفه همين جاست آري از هم نبايد برنجيم در دستمان دست مسلم درخانه ابن زياداست
ساقي گمانم همين جاست شهري كه حتي شرابش انگور قوم ثموداست ازخمره ي قوم عاداست
از چشم اين متر سك صد ساله بهتراست بر دشنه اي بكارم از اين لحظه خويش را
من نيش نامهاي ترا درك مي كنم معكوس مي شمارم از اين لحظه خويش را
كفتار ها به هيئت انسان در آمدند دست تو مي سپارم از اين لحظه خويش را
نان مرا به كودك همسايه داده اند عاشق نمي گذارم از اين لحظه خويش را
پروردگارا دیگر نامت بر زبان نیاورم - شرم دارم از دروغ گفتن خودکه نام توبرزبان آرم وبندگی شیطان کنم-دربند خویش باشم ودم از بندگی و زنم-دیگر لب از طعام نبندم که هیچ گاه تخم مرغ نفس را به خاک نیالودم- خداوندا مرا به بند گی خود بپذیر که در بند خویش تا هلاکم نمانده لهی از کودکان جهان شرم دارم مرا بپذیر آن سان که
کودکان را .
شاید اگر مردم یونان به گذشته (تاریخ)باورها واعتقادات خود رجوع می کردندنه سقراطی بود ونه شوکرانی اما سال ها بعداز سقراط این شوكران گونه ی دیگری در مسجد کوفه وچند سالی بعد در صحرای نینوابه72پاک نهادپیموده شد-امادرتمام جهان سقراط بی هیچ تردیدوتاختنی پذیرفته است ولی علی(ع)وشهیدان کربلانه که در جهان آزاد بلکه در جهان اسلام وحتی امروزه از سوی عده ای از جوانان شیعه مورد بيمهري قرار ميگیرند چرا که عده ای جزم اندیش با نام آنان وبه نام پیروی از آنان آن بزرگان را مخالف با حقیقت انسان جلوه داده اند دریغا که در گرما گرم سفسطه ی اینان که هر از چند گاه سقراطی را در حلقه ی خود به شوکران می خوانند عده ای از پیروان بي پيرايه وساده دل آنان نیز بدون رجوع به گذشته عقیده ی خود را بازیچه ی قدرت طلبان سفسطه گر کرده اند که حکومت بر دنیا رامی خواهند حتی اگر فقط خودشان بمانند وغفلتا که این حلقه راپایانی نیست-هر روزکه مخالفی حذف شود دایره ی خودی ها نیز تنگ ترمی شودوحتی اگر بتوان همه ی غیر خودی ها را کشت روزی می رسد که تنها دو نفر که همه ی انسان ها را کشته اند در این حلقه قرارمی گیرند-هیچ دو انسانی در شکل واندیشه یکسان نخواهند بود-اختلاف در این دو نیز بروز می کند و موجب حذف یکی خواهدشد(حكمراني بر تمام دنیا که حتی دل تنگیش را بایدبه زمین و آسمان بگوید بیچاره آدم بدون حوا)
در مقاله ی استعمار سوم که در مهر ماه 76در روزنامه ی کرمان امروز چاپ شد یاد آور شدم که اگر در گر ما گرم گرایش جوانان غير مسلمان مخصوصا مسیحی به اسلام ظهور طالبان موجب نفرت آنان از اسلام خواهد شد بروز برخی از جزم اند یشان در دایره ی نماد تشیع موجب گریز و نفرت جوانان مسلمان از اسلام خواهد شد چرا که ستون خیمه ی اسلام شخصیت های آنند و وقتی آنهابه دروغ در ستیز با حقیقت انسان جلوه داده شوند آن هم در لباسی که نماد آنهاست مگر غیر از این می توان انتظار داشت-
بیشترکج روی های اجتماعی بر خاسته از نا کار آمدی دولت ها در پاسخ گویی به نیاز های عادی و ضروری مردمند پس چرا مرگ؟ مگرکسی به کشته ی خود آتش می زند -گندم از گندم بروید جو زجو-هر چه مارها را از کتف های ضحاک تند تر ببریم انبوه تر می رویندبی خبر از مار های معدوم شده که امکان دیدن وعبرت ندارند کاش شانه های ضحاک(نا کار آمدی دولت ها)را می بریدیم. همه ی اینان که تاب پای مردی در مقابل گرسنگی وشهوت ندارندبه انسان عشق می ورزند ودر جا معه ی ما به علی وخاندان او-اما آن گاه که غریزه ی آنها مناسب و به موقع مرتفع نشود از سر نیاز به حق دیگران هم گاهی به ناچار تجاوز می کند براستی اگر انسان درغریزه مجبور است در مقابل چیزی که در اختیار او نیست نیستی چرا واگر در امور غریزی آزاد است بیا ییم و فقط یک هفته ننو شیم ونخوريم آن گاه همه را به عدم سپريم.
اگر واژه ی آزادی را غربیان وارد فرهنگ ما کرده اند (استغفرالله)امام حسین را هم غربی ها وارد فر هنگ ما کرده اندکه پایان کلا مشان در صحرای نینوا این بود (اگردین ندارید آزاده باشید)آنجا که دین را برای انسان بودن موثر نمی بینند آزادگی را گو شزد می کننددو بال برای پریدن به سمت انسانیت -بدون دین انسان حیوانی لجام کسیخته می شودکه هیچ باز دارنده ای ندارد حتی وجدان و بدون ازادی نیز هیولایی می شود که از چشمانش آتش زبانه می کشد که دیگران را خاکستر کند(شیطان انسان را نپذیرفت که از خا ک است حقیقت آن نا سازگار باذات فرشتگی شیطان)
قیام امام حسین بسیاری برای آموختن دارد ولحظه به لحظه حقیقت اسلام و انسان را گوش زد می کند بیایید با هم به خانه ی هانی ابن عروه برویم آنجا که مسلم ابن عقیل با یست ابن زیاد را بکشدتا همه رهایی یابند اما مگر شاگرد مکتب و اندیشه ی علی و حسین چنین می کندگیرم همه ی اهل بیت وتمامی انسان به تیغ این جلاد سپرده شود
جزم اندیشان مسلمان نما با ند های مخوف ترور و وحشت را بنیاد نهاده اند که اسلام این است مواظب باشیم که نام مقدس علی وحسین نقش بر چنین پر چم هایی نشود
من تروریست نیستم آقا
از ابن زیاد بپرس
در خا نه ی هانی ابن عروه...
و مولای من در نهج البلاغه است نه در روش و منش من
از دیگران بگذریم- همه ی ما جوانان ایرانی مسیح -صلیب وتک تک حواریون مسیح را می شناسیم -تک تک زخم های او را شمرده ایم اما هر چه سعی می کنم به کو دکم بگویم علی اصغر کیست وحرمله کی گوشش بدهکار نیست در حالی که بارها با دیدن فیلم مصائب مسیح بر زخم های او گریسته است- می خواهم با پسرکی راجع به حضرت علی و حضرت قائم صحبت کنم دست روی گردن می گذاردو میگوید شمشیرت را غلاف کن.
آبی بر آتش- در روز میلاد حضرت قائم کودک روشن دلی در برنامه ی کودک شعری خواند: با بام می گه تو دستات گل وستاره داری
ولی مگر آن رقص شمشیری که از زبان برخی رفته با یک مصرع پاک می شود روح شهید آوینی شاد در چهل سرباز تیغ علی رادر فتح خیبر قدری نزدیک به واقعیت به تصویر کشیده اند آنجا که شکل دفاع دارد وگر نه تیغ علی نگاه مهربان اوست و قلم اوبا پذیرفتن واذعان به حقیقت انسان در جای جای زندگی
هنر مسیحیت مخصوصا رمان و سینما مسیح را حلاج وار به تصویر کشیده است همراه با خیر خواهی برای نوع انسان با چشمانی پر از مهربانی و طلب رستگاری برای آنان که مثله اش می کنند در حالی که با تن پر از زخم صلیب خود را به دوش می کشد مظلومیت را نمی پذیرد- یهودا را می بخشد اما امام حسین را ما چگونه به تصویر کشیده ایم آه-ناله وفریاد العطش-کاش هیچ نمی گفتیم و می سپردیم به تاریخ نگاران بی طرف و حتی دشمن-امروز جهان سر تعظیم فرود آورده بود در مقابل عظمت ایشان-براستی نمادی گویا تر از حرمله برای کودک کشی پیدا می شودوما چقدر توانسته ایم از آن بهره ببریم وحق را ادا کنیم
در مورد حضرت مهدی کار را به شمشیر وگردن وبرمودا کشیده ایم ما که همه ی انسان ها را نمی شناسیم شاید با نگاهی پر از مهربانی بارها از کنار ما گذشته باشد بی آنکه حتی نگاه مهربانش را فهمیده باشیم او نجات دهنده است نه گیرنده ی انتقام وجود ایشان از رحمانیت و رحیمیت خدا سر چشمه می گیرد بیایید باور کنیم برای رسیدن به پاسخی نام مبارک فاطمه را در آخر آوردم:همه ی انسان ها از مادری متولد شده اند که او را از همه ی ردان عالم برتر می شمارنداما سادات سیادت خود را از نام مقدس او دارندبراستی پیامبر خاتم در جا معه ای که دختران رازنده به گور می کرد با گذاشتن ایشان در جمع 5تن چه پیامی را برای آیندگان داشتند که بر زبان آوردن آن را در آن زمان مصلحت ندیدند-در روز گاری که پسر ادامه ی نسل بود نگهبان قبیله -نان آور خانه و عصای روز پیری.