تبليغاتX
چلچله
شعر
بايد انگار خودم را بكشم                                        همه ي خوب وبدم را بكشم

جاي انسان فلاكت زده ام                                      آمدم ديو وددم را بكشم

كاش با مردم اين شهر تهي                                  همه ي رفت وشدم را بكشم

ولي اين كوچه ي غربت باقيست                             بايد  انگار خودم را بكشم

 

******************************************************

حسرتا طوس كه از پنجره ي اسطوره          مي خزد گيج وتهي زنجره ي اسطوره

مي شكافد نفس آن گونه كه ديوان در باد     مي كشد عربده از حنجره ي اسطوره

پيلتن در ني وكاووس تران مي بندند          دم آخر گرهي بر گره اسطوره

تنشان مبهم وروئين سگشان قهر آلود       دست انداخته در دايره ي اسطوره

حسرتا طوس كه بعد از همه ي بي تابي    مي شود ساحره اي شاعره ي اسطوره

فكر كرديم كه پايان جهان نزديك است        وزمان گم شده از خاطره ي اسطوره

ما نشستيم وكسي با همه ي آبي ها     مي كشد چشم بر آبستره ي اسطوره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:35  توسط مسعود 

 باران نمي آيد امشب در يا پرازگردباداست                 مي ترسم آتش بگيرددستي كه دردست باداست

بايددوچشم تو باشد تاآسمان گل بپاشد                    در ذهن مردي كه امشب سمت خدا ايستاداست

توقصه ات دل نشين است فرق تو با من همين است    اما در اين قصه بامن يك شهر بي شهرزاداست

بايد فراموش مي كرد من راتپش هاي قلبت                حتي به من زندگي هم ديريست بي اعتماداست

وجدان تزوير خويشيم باران نبايد بيايد                        وقتي كه در قلب آدم طوفاني از انجماداست

تاصبح هم خانه بوديم باعشق بيگانه بوديم               ديگر براي من وتو ديوانه بودن زياداست

كوفه همين جاست آري از هم نبايد برنجيم                در دستمان دست مسلم درخانه ابن زياداست

ساقي گمانم همين جاست شهري كه حتي شرابش    انگور قوم ثموداست ازخمره ي قوم عاداست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:22  توسط مسعود  | 

تنها نمي گذارم از اين لحظه خويش را            گفتم كه دوست دارم از اين لحظه خويش را

از چشم اين متر سك صد ساله بهتراست       بر دشنه اي بكارم از اين لحظه خويش را

من نيش نامهاي ترا درك مي كنم                  معكوس مي شمارم از اين لحظه خويش را

كفتار ها به هيئت انسان در آمدند                  دست تو مي سپارم از اين لحظه خويش را

نان مرا به كودك همسايه داده اند                 عاشق نمي گذارم از اين لحظه خويش را

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:39  توسط مسعود 

 

                                          

 پروردگارا دیگر نامت بر زبان نیاورم - شرم دارم از دروغ گفتن خودکه نام توبرزبان آرم وبندگی شیطان کنم-دربند خویش باشم ودم از بندگی و زنم-دیگر لب از طعام نبندم که هیچ گاه تخم مرغ نفس را به خاک نیالودم- خداوندا مرا به بند گی خود بپذیر که در بند خویش تا هلاکم نمانده لهی از کودکان جهان شرم دارم مرا بپذیر آن سان که

       کودکان را .

شاید اگر مردم یونان به گذشته (تاریخ)باورها واعتقادات خود رجوع می کردندنه سقراطی بود ونه شوکرانی اما سال ها بعداز سقراط این شوكران گونه ی دیگری در مسجد کوفه وچند سالی بعد در صحرای نینوابه72پاک نهادپیموده شد-امادرتمام جهان سقراط بی هیچ تردیدوتاختنی پذیرفته است ولی علی(ع)وشهیدان کربلانه که در جهان آزاد بلکه در جهان اسلام وحتی امروزه از سوی عده ای از جوانان شیعه مورد بيمهري قرار ميگیرند چرا که عده ای جزم اندیش با نام آنان وبه نام پیروی از آنان آن بزرگان را مخالف با حقیقت انسان جلوه داده اند دریغا که در گرما گرم سفسطه ی اینان که هر از چند گاه سقراطی را در حلقه ی خود به شوکران می خوانند عده ای از پیروان بي پيرايه وساده دل آنان نیز بدون رجوع به گذشته عقیده ی خود را بازیچه ی قدرت طلبان سفسطه گر کرده اند که حکومت بر دنیا رامی خواهند حتی اگر فقط خودشان بمانند وغفلتا که این حلقه راپایانی نیست-هر روزکه مخالفی حذف شود دایره ی خودی ها نیز تنگ ترمی شودوحتی اگر بتوان همه ی غیر خودی ها را کشت روزی می رسد که تنها دو نفر که همه ی انسان ها را کشته اند در این حلقه قرارمی گیرند-هیچ دو انسانی در شکل واندیشه یکسان نخواهند بود-اختلاف در این دو نیز بروز می کند و موجب حذف یکی خواهدشد(حكمراني بر تمام دنیا که حتی دل تنگیش را بایدبه زمین و آسمان بگوید بیچاره آدم بدون حوا)

   در مقاله ی استعمار سوم که در مهر ماه 76در روزنامه ی کرمان امروز چاپ شد یاد آور شدم که اگر در گر ما گرم گرایش جوانان غير مسلمان مخصوصا مسیحی به اسلام ظهور طالبان موجب نفرت آنان از اسلام خواهد شد بروز برخی از جزم اند یشان در دایره ی نماد تشیع موجب گریز و نفرت جوانان مسلمان از اسلام خواهد شد چرا که ستون خیمه ی اسلام شخصیت های آنند و وقتی آنهابه دروغ در ستیز با حقیقت انسان جلوه داده شوند آن هم در لباسی که نماد آنهاست مگر غیر از این می توان انتظار داشت-

   بیشترکج روی های اجتماعی بر خاسته از نا کار آمدی دولت ها در پاسخ گویی به نیاز های عادی و ضروری مردمند پس چرا مرگ؟ مگرکسی به کشته ی خود آتش می زند -گندم از گندم بروید جو زجو-هر چه مارها را از کتف های ضحاک تند تر ببریم انبوه تر می رویندبی خبر از مار های معدوم شده که امکان دیدن وعبرت ندارند کاش شانه های ضحاک(نا کار آمدی دولت ها)را می بریدیم. همه ی اینان که تاب پای مردی در مقابل گرسنگی وشهوت ندارندبه انسان عشق می ورزند ودر جا معه ی ما به علی وخاندان او-اما آن گاه که غریزه ی آنها مناسب و به موقع مرتفع نشود از سر نیاز به حق دیگران هم گاهی به ناچار تجاوز می کند براستی اگر انسان درغریزه مجبور است در مقابل چیزی که در اختیار او نیست نیستی چرا واگر در امور غریزی آزاد است بیا ییم و فقط یک هفته ننو شیم ونخوريم آن گاه همه را به عدم سپريم.

    اگر واژه ی آزادی را غربیان وارد فرهنگ ما کرده اند (استغفرالله)امام حسین را هم غربی ها وارد فر هنگ ما کرده اندکه پایان کلا مشان در صحرای نینوا این بود (اگردین ندارید آزاده باشید)آنجا که دین را برای انسان بودن موثر نمی بینند آزادگی را گو شزد می کننددو بال برای پریدن به سمت انسانیت -بدون دین انسان حیوانی لجام کسیخته می شودکه هیچ باز دارنده ای ندارد حتی وجدان و بدون ازادی نیز هیولایی می شود که از چشمانش آتش زبانه می کشد که دیگران را خاکستر کند(شیطان انسان را نپذیرفت که از خا ک است حقیقت آن نا سازگار باذات فرشتگی شیطان)

   قیام امام حسین بسیاری برای آموختن دارد ولحظه به لحظه حقیقت اسلام و انسان را گوش زد می کند بیایید با هم به خانه ی هانی ابن عروه برویم آنجا که مسلم ابن عقیل با یست ابن زیاد را بکشدتا همه رهایی یابند اما مگر شاگرد مکتب و اندیشه ی علی و حسین چنین می کندگیرم همه ی اهل بیت وتمامی انسان به تیغ این جلاد سپرده شود

جزم اندیشان مسلمان نما با ند های مخوف ترور و وحشت را بنیاد نهاده اند که اسلام این است مواظب باشیم که نام مقدس علی وحسین نقش بر چنین پر چم هایی نشود

من تروریست نیستم آقا

از ابن زیاد بپرس

در خا نه ی هانی ابن عروه...

و مولای من در نهج البلاغه است نه در روش و منش من

   از دیگران بگذریم- همه ی ما جوانان ایرانی مسیح -صلیب وتک تک حواریون مسیح را می شناسیم -تک تک زخم های او را شمرده ایم اما هر چه سعی می کنم به کو دکم بگویم علی اصغر کیست وحرمله کی گوشش بدهکار نیست در حالی که بارها با دیدن فیلم مصائب مسیح بر زخم های او گریسته است- می خواهم با پسرکی راجع به حضرت علی و حضرت قائم صحبت کنم دست روی گردن می گذاردو میگوید شمشیرت را غلاف کن.

   آبی بر آتش- در روز میلاد حضرت قائم کودک روشن دلی در برنامه ی کودک شعری خواند: با بام می گه تو دستات گل وستاره داری

     ولی مگر آن رقص شمشیری که از زبان برخی رفته با یک مصرع پاک می شود روح شهید آوینی شاد در چهل سرباز تیغ علی رادر فتح خیبر قدری نزدیک به واقعیت به تصویر کشیده اند آنجا که شکل دفاع دارد وگر نه تیغ علی نگاه مهربان اوست و قلم اوبا پذیرفتن واذعان به حقیقت انسان در جای جای زندگی

     هنر مسیحیت مخصوصا رمان و سینما مسیح را حلاج وار به تصویر کشیده است همراه با خیر خواهی برای نوع انسان با چشمانی پر از مهربانی و طلب رستگاری برای آنان که مثله اش می کنند در حالی که با تن پر از زخم صلیب خود را به دوش می کشد مظلومیت را نمی پذیرد- یهودا را می بخشد اما امام حسین را ما چگونه به تصویر کشیده ایم آه-ناله وفریاد العطش-کاش هیچ نمی گفتیم و می سپردیم به تاریخ نگاران بی طرف و حتی دشمن-امروز جهان سر تعظیم فرود آورده بود در مقابل عظمت ایشان-براستی نمادی گویا تر از حرمله برای کودک کشی پیدا می شودوما چقدر توانسته ایم از آن بهره ببریم وحق را ادا کنیم

    در مورد حضرت مهدی کار را به شمشیر وگردن وبرمودا کشیده ایم ما که همه ی انسان ها را نمی شناسیم شاید با نگاهی پر از مهربانی بارها از کنار ما گذشته باشد بی آنکه حتی نگاه مهربانش را فهمیده باشیم او نجات دهنده است نه گیرنده ی انتقام وجود ایشان از رحمانیت و رحیمیت خدا سر چشمه می گیرد بیایید باور کنیم برای رسیدن به پاسخی نام مبارک فاطمه را در آخر آوردم:همه ی انسان ها از مادری متولد شده اند که او را از همه ی ردان عالم برتر می شمارنداما سادات سیادت خود را از نام مقدس او دارندبراستی پیامبر خاتم در جا معه ای که دختران رازنده به گور می کرد با گذاشتن ایشان در جمع 5تن چه پیامی را برای آیندگان داشتند که بر زبان آوردن آن را در آن زمان مصلحت ندیدند-در روز گاری که پسر ادامه ی نسل بود نگهبان قبیله -نان آور خانه و عصای روز پیری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:16  توسط مسعود  | 

 

سالهاپیش که آغاز جهان برهم خورد

    کودکی چلچله آورد وزمان بر هم خورد

وسط باغ تو بودم وسط کعبه ی خود

    که شنیدم دهل کوزه گران بر هم خورد

گرچه تصویر من ازآدم وحوا می گفت

    کودکی گفت که آقا؟ دلمان بر هم خورد

زیر باران کسی از لحظه ی رفتن می گفت

    چشم باران زده ام گوشه ی نان برهم خورد

باید امشب بروم...جانب سهراب ترین

     ولی از شدت رستم چمدان بر هم خورد

بگذار آینه بر هم زده باشم وقتی

       صورتم ازنفس باد خزان برهم خورد

گاهی افسوس به تاول زده بودم اما

     آنقدر حوصله کردم که جهان برهم خورد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:41  توسط مسعود 

با من نمی گوید از عشق دیوانه ی بی خیالم

انگاربایدهمیشه ازروزگارم بنالم

دربان نوحم مبادابیرون کشدگردبادم

چوپان شیرم مبادادرخون بگیردشغالم

سیمرغ مستم که تا قاف می گستری ناله ام را

ققنوس پیرم که آتش می ریزی از بال بالم

یک کودک سال خورده یک کولی بی ترنم؟

پیران افسانه ات را می آوری در مثالم؟

آری پرستوی غمگین فردا چقدر آفتابی است

اماتو باکوچ خو کن من با همین روز وحالم

شاید تمام غزل ها ازذهن من رفته باشند

شاید برای همیشه مردم بگویند لالم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط مسعود  | 

نمي دانم چقدر تكراري همين دو شعر اين روز ها هواي دلم شده اند شايد مي خواستم بگويم

جاي آن است كه خون موج زند در دل لعل      زين تغا بن كه خزف مي شكند بازارش

در گذشته هم شايد بتولن بيشتر از اين زيست

دست بر داريد از نيرنگتان         اي گلوي زخميم در چنگتان

خون به رقص آريد در پيراهنم     نا برادر ها نيايد ننگتان

ديگر اگر پشت خدا خم شود     

خاك محال است كه آدم شود

در كفنم قسمتي از صبح بود

صاعقه نگذاشت كه شبنم شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط مسعود  | 

ستاره -گوشه ی چشمت عتاب می خندد

نگاه می کنی و التهاب می خندد

به خوابم آمده ای با هزار بسم الله

نقاب پس بزنی آفتاب می خندد

برقص در تن زنجیر خود که می گویند

کسی که آینه دارد به آب می خندد

دو سمت صاعقه می ایستی نمی دانم

کدام ساحره با اضطراب می خندد؟

سکوت تشنگیم را به وهم آلوده است

درست وقت نشستن سراب می خندد

 

 

شکوفه دادی و آواز از قفس رد شد

به خنده آمدی و ناز از قفس رد شد

بهار در تن گل های ملتهب می دید

چگونه لحظه ی پرواز از قفس رد شد

هزار و یک شب پیغمبران همین جا بود

صلیب نی زد و اعجاز از قفس رد شد

فسیل ابرهه اینک عقیم خواهد شد

که پیر خاطره پرداز از قفس رد شد

میان حنجره ام بی دلیل می رقصی

مگر ستاره هم آواز از قفس رد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:12  توسط مسعود  | 

درخاطره ی همان درخت امن یک روز به ماه فکر خواهم کرد

باران که بیاید آسمانی تر شب ها به گناه فکر خواهم کرد

درویش ترین هبوط آدم را هر لحظه به ریشخند می گیرند

در اطلسی سیا هشان من هم دل گیر و سیاه فکر خواهم کرد

ما شیعه ی با م های نا قو سیم در کوفه ی طا لبان پیش از نوح

بر سینه ی خود نمی توان رقصید یک باره به چاه فکر خواهم کرد

با پیر ترین جنون خود حتی از چشم تو ساده می توان بر گشت

اما اگر از عتاب بر گردم پیو سته به آه فکر خواهم کرد

سنگی که به ریسمان تهمت بود با وسوسه های گاه وبی گا هم

شد آ ینه ی تمام آدم ها حا لا به نگاه فکر خوا هم کرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 21:27  توسط مسعود  | 

آری ای همزاد نا همگون من

ای پریشان گرد بی مضمون من

کولی آنسانی که آتش می شود

گاه گاهی هم سیاوش می شود

اینقدر اظهار دل تنگی مکن

با عصایم نا هماهنگی مکن

در خودم احساس غربت میکنم

گر چه دارم استقامت می کنم

من همان زالم که حتی پیر نیست

از نبودن های خود دل گیر نیست

نقصی از موی سپیدم ما نده است

این یزید از با یزیدم مانده است

من که رفتم خانه را جاروب کن

آخرین موی مرا مصلوب کن

می روم سمتی که حتی آفتاب

می دهد دلتنگی خود را به آب

چند روزی در کبوتر زیستم

کاش می دیدی که دیگر نیستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:33  توسط مسعود  |